باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

پیش دبستانی نوشین

بارانم تقریبا به اخرای پیش یک نزدیک میشه نزدیک عید که بشه پیش دبستانی تعطیل میشه بعد از عید هم تا چشم رو هم بزاریم اردیبهشت و سال تحصیلی تموم شده دیگه کتاب گلستانشون تموم شده و دخترم حالا خیلی چیزها میدونه خیلی چیزها که شاید ما تو سالهای دبستان یاد گرفتیم دخترک اموزش دیده و بلده معلمشون خاله مرجان واقعا مهربون و خوب بودن باران به حدی دوستشون داره که هرچی میبینه میگه واسه خانم معلمم ببرم یا هرچیزی میخوره ، پیش دبستانی نوشین دقیقا همونی بود که من انتظار داشتم ارتباط بچه ها با مدرسه ارتباط معلم با بچه ها خیلی دوستانه و خوب بود و دوستانی که با باران همیشه برچسب رد و بدل میکنن از روی محبت به همدیگه برچسبهایی که جایزه گرفتن رو از روی پوشه ...
9 اسفند 1393

پیش دبستانی

دخترم امسال پیش یک رفته و حسابی خانم شده امیدوارم به لطف خدا سالهای  تحصیلی خوب و پر باری در انتظارش باشه و اینم اولین روپوشی که باران خانم پوشیده ...
27 مهر 1393

نوشته شده در 31 تیر 93

از یک بعد از ظهر حدودا چند هفته پیش شروع شد دور هم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم که یکی از کانالها فیلم مومیایی3  ساخته محمدرضا هنرمند رو پخش میکرد فیلم کلا معنی و مفهوم خاصی نداره طنز کلامی جالبی داره که ما هم برای تجدید خاطره میدیدیم یه مومیایی الکی هم توی فیلم بود که اصلا فکر نمیکردم باران رو بترسونه ولی اون شب باران توی اتاقش اصلا حاضر نبود بخوابه رفته بود زیر لحاف و همش میگفت بابا بیاد حتی با وجود منم آروم نمیشد خودشو گوله کرده بود و از زیر لحاف در نمیومد تا اینکه پدرش اومد و باران از زیر لحاف اومد بیرون وقتی هم که ازش پرسیدم میگفت بابا قوییه بخاطر همین دیگه نمی ترسم وقتی بابا باشه اون شب همه رفتیم تو هال دشک ...
19 شهريور 1393

شهر توپها

دیروز رفته بودیم خرید تو فروشگاه برات یه توپ خریدم چون توپ قبلیت طبق معمول خیلی زود کم باد شد (بدلیل کیفیت بالای جنسهای کشور دوست و همسایه کمی اونورترمون چین ) و خیلی زود کوچیک و کوچیکتر شد و من انداختمش دور دیشب در حالیکه داشتی میخوابیدی : مامان توپ قبلیم چی شد من: کم باد شد و رفت تو شهر توپها شما : چطوری رفت من : شوتش کردم تو شهر توپها شما : حالا مامان داری راست میگی یا همینطوری میگی من : نه کم باد شد انداختمش دور دوست داری راستشو بهت بگم یا همون شهر توپها بهتره شما : همون شهر توپها بهتره پس این حرفتو پاک میکنم و با حالت پاک کردن تخته سیاه دستت رو بردی جلوی صورتت و خاطره دور انداختن توپتو پاک کردی و...
17 تير 1393

این روزهای مادرت

من در عنفوان جوانی درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام نبود رو ول کردم و بعد هم درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام بود رو  زود شروع نکردم تا اینکه بعد از سالها وقتی شما 4 ماه بود مهمون جسمم شده بودی رفتم و کنکور دادم  قبول هم شدم سال بعدشم همینطور ولی بازم نرفتم و بلاخره وقتی شما یک سال و نیمه بودی تو این شهر قبول شدم همون رشته ای که میخواستم و حالا سومین سال از درس خوندنم میگذره چه سختی ها و چه شب بیداری ها ولی تو تمام این مدت از بیشتر توانم مایه گذاشتم تا شما کمبودی نداشته باشی نمیدونم چقدر موفق شدم یا اصلا موفق شدم یا نه ، لباس شب یلداتو در حالی میدوختم که فرداش امتحان ایستایی داشتم و خیلی چیزهای دیگه که نه...
20 خرداد 1393

بهار دائمی خونه ی ما

دختر ماهم این روزها درگیریها منو کمی از وبلاگ نویسی دور کرده ولی امیدوارم به زودی زود بیام و برات از باران این روزها بنویسم همیشه و هرروز عاشق تر از پیشم از اونجایی که هنوز سیستم رو درست نکردیم از عکسای قدیمیت آپلود کردم این عکس مربوط به عید امسال و در امامزاده اسماعیل قائمشهر گرفته شده این عکس مربوط به  مسافرت برای جشن گرفتن تولد 4 سالگیت در شمال ...
12 خرداد 1393